X
تبلیغات
وبلاگ بچه های اتاق عمل 89 لرستان

وبلاگ بچه های اتاق عمل 89 لرستان

با سلام به وبلاگ خیلی خیلی سبز,سبزپوشان جامعه خوش امدید

سلام و عرض ادب به خواننده های کم ولی خوب و همیشگی وبلاگ اتاق عملی ها

خواستم به اطلاعتون برسونم که یه وبلاگ با موضوع محرم و شهدا درست کردم که میتونید به این وبلاگ سر بزنید

باشد که یاد محرم و شهدا و ارمان هایشان همیشه زنده بماند

ادرس وبلاگ

72pelak-lums.blogfa.com

اسم وبلاگ :

عشق یعنی...یه پلاک

[ شنبه یازدهم آبان 1392 ] [ 20:33 ] [ مصطفی نوری ]

[ ]

این هم آدرس ایمیل وبلاگه

برای دوستان هم رشته ای وهم دانشکده ای

که میتونید سوالات ویا پست های علمی-پزشکی و.... رو که میخواید در این وبلاگ نمایش داده بشه برای این ادرس بفرستید....که با اسم خودتون در وبلاگ نمایش داده بشه

o.room89@yahoo.com

[ دوشنبه هفدهم تیر 1392 ] [ 20:26 ] [ مصطفی نوری ]

[ ]

                                  


[ جمعه ششم مرداد 1391 ] [ 19:40 ] [ مصطفی نوری ]

[ ]

[ سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 ] [ 16:8 ] [ محمد بنایی ]

[ ]

[ سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 ] [ 15:53 ] [ محمد بنایی ]

[ ]

[ سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 ] [ 15:45 ] [ محمد بنایی ]

[ ]


ساعت ده صبح دکتر به همراه مأمور آشپزخانه وارد اتاق بیمارا می شه .

ده تخت هم داخل اتاق است، دکتر می گه:

« به این چلوکباب بدهید با کره،  به تخت کناری غذا ندید، به اون سوپ بدید، به این شیر بدید،

به اون کته ی بی نمک بدید، به این آش بدید، دیگری نان و کباب. »

مریض ها همه یک جور به دکتر نگاه می کنند !!!

حتی به کسی هم می گه غذا ندید...

اون(مریض) می فهمه که امروز عمل جراحی داره و نباید غذا بخوره.

چون می فهمه و می شناسه که دکتر خیرش را می خواد، اعتراضی نمی کنه.

حالا اگر بلند شه و بگه که چرا به آن مریض چلوکباب بدن و به من ندن، دکتر می فهمد که این شخص روانیه !!!

ما هم اگر به خدا بگیم خدایا چرا به فلانی خانه ی دو هزار متری دادی و به من ندادی،
ما هم روانی هستیم.

ما هم قضا و قدر الهی را نشناختیم و نفهمیدیم.
باید بفهمیم همانطور که مریض می فهمه و به دکتر اعتراض نمی کنه،
ما هم به خدا نباید اعتراض کنیم و هر چه به ما می ده راضی باشیم.
 
(برگرفته از کتاب: مجموعه سلوک ابرار ۲ - طریق وصل ؛
 مجموعه رهنمودهای اخلاقی حضرت آیت الله مجتهدی تهرانی)

[ دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 ] [ 13:18 ] [ مصطفی نوری ]

[ ]


دو آتش نشان وارد جنگلی می شوند تا آتش کوچکی را خاموش کنند . آخر کار وقتی از جنگل بیرون می آیند و میروند کنار رودخانه ، صورت یکی شان کثیف است و صورت آن یکی  تمیز

سوال : کدامشان صورتش را می شوید ؟

جواب : آن که صورتش کثیف است به آن یکی نگاه می کند و فکر میکند صورت خودش هم همان طور است. اما آن که صورتش تمیز است می بیند که سرتاپای رفیقش غبار گرفته است و به خودش  می گوید : حتما من هم کثیفم ، باید خودم را تمیز کنم.  


حالا فکر کنیم چندین بار اتفاق افتاده که دیگران از رفتار بد ما و یا ما از رفتار بد دیگران به شستشو و پالایش روح خودمان پرداخته ایم و یا   وقتی فرد مقابل ما مهربان و خوب و دوست داشتنی نیست یه کمی باید به خودمون شک کنیم

[ دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 ] [ 13:16 ] [ مصطفی نوری ]

[ ]

آدم هـا می آینـد….
زنـدگی می کننـد
می ایند و می رونـد …
امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ تــو
آن هـنگـام آغـاز می شـود
کـه آدمی می رود امــا نـمی میـرد!
مـی مـــانــد
و نبـودنـش در بـودن ِ تـو
چنـان تـه نـشیـن می شـود
کـه تـــو می میـری ،
در حالـی کـه زنــده ای …

[ یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 ] [ 18:28 ] [ مصطفی نوری ]

[ ]


 فردی مسلمان یک همسایه کافر داشت

هر روز و هر شب با صدای بلند همسایه کافر رو لعن و نفرین می کرد :

خدایا ! جان این همسایه کافر من را بگیر و مرگش را نزدیک کن (طوری که مرد کافر می شنید)

زمان گذشت و آن فرد مسلمان بیمار شد.

دیگر نمی توانست غذا درست کند ولی در کمال تعجب غذایش سر موقع در خانه اش حاضرمی شد.

مسلمان سر نماز می گفت خدایا ممنونم که بنده ات را فراموش نکردی و غذای من را در خانه ام حاضر و ظاهر می کنی و لعنت بر آن کافر خدا نشناس ... !

روزی از روزها که خواست برود غذا را بر دارد، دید این همسایه کافرِ است که غذا برایش می آورد.

از آن شب به بعد، مسلمان سر نماز می گفت :

خدایا ممنونم که این مرتیکه شیطان رو وسیله کردی که برای من غذا بیاورد.

من تازه حکمت تو را فهمیدم که چرا جانش را نگرفتی!!!

[ جمعه بیست و دوم فروردین 1393 ] [ 0:45 ] [ مصطفی نوری ]

[ ]

[ جمعه بیست و سوم اسفند 1392 ] [ 16:42 ] [ مصطفی نوری ]

[ ]

خدایا ! خداوندا !

من با خیال دریا ...... راهی سفر شدم

اما ..!

دید کوتهم اقیانوس بیکرانت را ندید....

من به اشتیاق یار .. قایقم را بر آب انداختم اما باور نداشتم که پارویم شکسته ....... ولیکن پارو زدم تنها .... تنها و بی کس .......... تا خود را غرق غربت بزرگی محشر اقیانوسیت کنم

لیک پارویم در دریا غرق شد ......... من به عمق وجودی عشقت نرسیدم .... قایقم سوراخ شد......... من در تلاطم زندگی دریایی زمین دست و پا زدم ......... خواستم فریاد کنم و بانگ مدد سر دهم اما کشتی سواران با پوزخندی پر از بی مهری مرا نادیده انگاشتند ......... و باز با این همه پس زده شدن باز سمت تو جاری شدم....... خدایا غرقم کن که توان رسیدن به ساحل امن تو را ندارم .... ساحلی که این کشتیها برآن لنگر اندازند جای قایق سواری مثل من نیست ....... ساحلی که همه با قدرت برآن سوارند من که اندوخته ام پاروی شکسته ای بود توان اشتیاقش را ندارم..........

خود مرا غرق کن که این بی کسی و غریبانگیم را این هیاهو بسیار زیباتر از کوشش رسیدن به حیات است........

مرا غرق کن که فناء ام در این ژرفا بسیار مسرورتر از بقاء ام است.......


نگاره: ‏دل نوشته پرنیا.....! همین الان همین جا فی البداهه نوشتم.....
خدایا ! خداوندا ! 
من با خیال دریا ...... راهی سفر شدم 
اما ..! 
دید کوتهم اقیانوس بیکرانت را ندید....
من به  اشتیاق یار .. قایقم را بر آب انداختم اما باور نداشتم که پاروی ام شکسته ....... ولیکن پارو زدم تنها .... تنها و بی کس .......... تا خود را غرق غربت بزرگی محشر اقیانوسیت کنم 
لیک پارویم در دریا غرق شد ......... من به عمق وجودی عشقت نرسیدم .... قایقم سوراخ شد......... من در تلاطم زندگی دریایی زمین دست و پا زدم ......... خواستم فریاد کنم و بانگ مدد سر دهم اما کشتی سواران با پوزخندی پر از بی مهری مرا نادیده انگاشتند ......... و باز با این همه پس زده شدن باز سمت تو جاری شدم....... خدایا غرقم کنم که توان رسیدن به ساحل امن تو را ندارم .... ساحلی که این کشتیها برآن لنگر اندازند جای قایق سواری مثل من نیست ....... ساحلی که همه با قدرت برآن سوارند من که اندوخته ام پاروی شکسته ای بود توان اشتیاقش را ندارم.......... 
خود را مرا غرق کن که این بی کسی و غریبانگیم را این هیاهو بسیار زیباتر از کوشش رسیدن به حیات است وووووووو
مرا غرق کن که فناء ام در این ژرفا بسیار مسرورتر  از بقاء ام است.......‏

[ شنبه هفدهم اسفند 1392 ] [ 19:39 ] [ مصطفی نوری ]

[ ]

[ سه شنبه سیزدهم اسفند 1392 ] [ 12:52 ] [ مصطفی نوری ]

[ ]

[ یکشنبه یازدهم اسفند 1392 ] [ 13:20 ] [ مصطفی نوری ]

[ ]

فسیل سید پیدا شد !

[ یکشنبه یازدهم اسفند 1392 ] [ 13:18 ] [ مصطفی نوری ]

[ ]

[ یکشنبه یازدهم اسفند 1392 ] [ 13:14 ] [ مصطفی نوری ]

[ ]

[ یکشنبه یازدهم اسفند 1392 ] [ 13:13 ] [ مصطفی نوری ]

[ ]

جسارت میخواهد!!!

نزدیک شدن
به افکار کسی که

که روزها....

مردانه
با زندگی میجنگد...

اماشب ها...


از بیرون همه چیز روبراه است

اما هرنفس درد است که میکشی!

معنی حسرت رو توی هیچ کاغذی نمیشه نوشت...

روی هیچ
صفحه ی سفیدی نمیشه تایپ کرد...

با هیچ
زبونی نمیشه توضیح داد....

حسرت خلاصه میشه تو همین فاصله ی من و تو


خوابم نمی برد

بغض

روی ثانیه هایم راه می رود

دوباره تو را کم آورده ام

تو را

و عطر صبوری هایت را

کودکانه در آغوشم بگیر

به یادروزهای دوران طفولیت

که بهانه گریه ام گرسنگی بود

میخواهم به جایش برای دلتنگی ام گریه کنم

[ جمعه نهم اسفند 1392 ] [ 21:26 ] [ مصطفی نوری ]

[ ]

[ جمعه نهم اسفند 1392 ] [ 21:23 ] [ مصطفی نوری ]

[ ]

[ جمعه نهم اسفند 1392 ] [ 21:22 ] [ مصطفی نوری ]

[ ]

[ سه شنبه ششم اسفند 1392 ] [ 22:32 ] [ مصطفی نوری ]

[ ]

[ سه شنبه ششم اسفند 1392 ] [ 22:5 ] [ مصطفی نوری ]

[ ]

[ سه شنبه ششم اسفند 1392 ] [ 21:55 ] [ مصطفی نوری ]

[ ]

[ سه شنبه ششم اسفند 1392 ] [ 21:52 ] [ مصطفی نوری ]

[ ]


[ سه شنبه ششم اسفند 1392 ] [ 21:52 ] [ مصطفی نوری ]

[ ]

[ سه شنبه ششم اسفند 1392 ] [ 21:46 ] [ مصطفی نوری ]

[ ]

[ سه شنبه ششم اسفند 1392 ] [ 21:41 ] [ مصطفی نوری ]

[ ]

ترول سروم زدن در بیمارستان

[ شنبه سوم اسفند 1392 ] [ 21:56 ] [ مصطفی نوری ]

[ ]



شاگردی از استادش سوال پرسید:

استاد،چکار کنم خواب امام زمان(عج) را ببینم؟

استاد گفت:شب یک غذای شور بخور،آب نخور و بخواب.

شاگرد دستور استاد را اجرا کرد و برگشت!!!

شاگرد:استاد،دیشب دائم خواب آب را  می دیدم!

خواب دیدم بر لب چاهی دارم آب می نوشم،کنار نهر آبی در حال خوردن آب هستم،در ساحل رودخانه ای مشغول......!!!

استاد فرمود:تشنه آب بودی خواب آب دیدی!

"تشنه امام زمان(عج) بشو تا خواب امام زمان(عج) ببینی"

[ شنبه سوم اسفند 1392 ] [ 21:46 ] [ مصطفی نوری ]

[ ]

[ شنبه سوم اسفند 1392 ] [ 21:42 ] [ مصطفی نوری ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه