تاريخ : شنبه یازدهم آبان ۱۳۹۲ | 20:33 | نویسنده : مصطفی نوری
سلام و عرض ادب به خواننده های کم ولی خوب و همیشگی وبلاگ اتاق عملی ها

خواستم به اطلاعتون برسونم که یه وبلاگ با موضوع محرم و شهدا درست کردم که میتونید به این وبلاگ سر بزنید

باشد که یاد محرم و شهدا و ارمان هایشان همیشه زنده بماند

ادرس وبلاگ

72pelak-lums.blogfa.com

اسم وبلاگ :

عشق یعنی...یه پلاک



تاريخ : دوشنبه هفدهم تیر ۱۳۹۲ | 20:26 | نویسنده : مصطفی نوری
این هم آدرس ایمیل وبلاگه

برای دوستان هم رشته ای وهم دانشکده ای

که میتونید سوالات ویا پست های علمی-پزشکی و.... رو که میخواید در این وبلاگ نمایش داده بشه برای این ادرس بفرستید....که با اسم خودتون در وبلاگ نمایش داده بشه

o.room89@yahoo.com



تاريخ : جمعه ششم مرداد ۱۳۹۱ | 19:40 | نویسنده : مصطفی نوری
                                  




تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ | 19:21 | نویسنده : مصطفی نوری



تاريخ : دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ | 11:44 | نویسنده : مصطفی نوری



تاريخ : دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ | 12:22 | نویسنده : مصطفی نوری
سه جمله برای کسب موفقیت



1. بیشتر از دیگران بدان 

2. بیشتر از دیگران کار کن 

3. کمتر از دیگران انتظار داشته باش



تاريخ : دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ | 12:19 | نویسنده : مصطفی نوری



تاريخ : دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ | 12:16 | نویسنده : مصطفی نوری


WHEN I CAME DRENCHED IN THE RAIN
وقتی خیس از باران به خانه رسیدم
BROTHER SAID : “ WHY DON’T YOU TAKE AN UMBRELLA WITH YOU?”
برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟
SISTER SAID:”WHY DIDN’T YOU WAIT UNTIL IT STOPPED”
خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟
DAD ANGRILY SAID: “ONLY AFTER GETTING COLD YOU WILL REALIST”.
پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد
BUT MY MOM AS SHE WAS DRYING MY HAIR SAID”
اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت
“STUPID RAIN”
باران احمق
THAT’S MOM….!!!
این است معنی مادر



تاريخ : دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ | 12:15 | نویسنده : مصطفی نوری



تاريخ : دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ | 12:14 | نویسنده : مصطفی نوری



تاريخ : پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۳ | 23:42 | نویسنده : مصطفی نوری
تاريخ : شنبه بیستم دی ۱۳۹۳ | 19:5 | نویسنده : مصطفی نوری
عاقبت و آخر کار نشون داده:

کلاه مردم رو که بر داریم باید  سر خودمون بگذاریم ...

کلاه بر سر مردم که بگذاریم ؛ سر خودمون بی کلاه می مونه ...

و شاعر چه زیبا گفته :

هر چه کنی به خود کنی ؛ گر همه نیک و بد کنی .

 

 



تاريخ : شنبه بیستم دی ۱۳۹۳ | 19:0 | نویسنده : مصطفی نوری
مارادونا مدتی به خاطر افسردگی پس از ترک اعتیاد در بیمارستان بستری بود، وقتی مرخص شد حرف قشنگی زد:
اونجا دیوانه های زیادی بودند، یکی میگفت من چه گوارا هستم همه باور می کردند، یکی می گفت من گاندی ام، همه قبول می کردند و...
من گفتم : من مارادونا هستم .
همه خندیدند و گفتند:
هیچکس مارادونا نمیشه!
من خجالت کشیدم که چی به سر خودم آوردم.


در این دنیا غرور دمار از روزگار آدم درمی آورد و دقیقا گرفتار چیزی می شوی که فکر می کنی هرگز به دامش نخواهی افتاد.
مراقب خودتان باشید؛ برگها همیشه موقعی می ریزند که فکر می کنند طلا شده اند!



تاريخ : جمعه نوزدهم دی ۱۳۹۳ | 19:59 | نویسنده : مصطفی نوری


https://image-store.slidesharecdn.com/a560a25f-a98d-4bee-b6eb-06d80714573c-medium.jpeg


تاريخ : جمعه نوزدهم دی ۱۳۹۳ | 0:54 | نویسنده : مصطفی نوری

در روزگاری دور 

 

مردی از دره ای میگذشت

 

که با چوپان

 

پیری ملاقات کرد

 

غذایش را با او تقسیم کرد و مدتی طولانی درباره ی زندگی با او صحبت کرد

 

و بعد صحبت به وجود خدا رسید

 

مرد رو به چوپان کرد و گفت:

 

اگر به خدا اعتقاد داشته باشیم باید قبول کنیم که آزاد نیستیم

 

 

چون میگویند او قادر مطلق است و اکنون و گذشته وآینده را میداند

 

و از قبل همه چیز را نوشته است

 

چوپان ناگهان زیر آواز زد و پژواک طنین او در دره پیچید

 

میان خواندن آوازش را رها کرد 

 

و

 

شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کس .

 

صدای فریاد های چوپان نیز در کوه میپیچید وبه سوی آن دو برمیگشت.

 

مرد با حیرت به چوپان نگاه میکرد.

 

چوپان گفت:

 

( زندگی همین دره است. آن کوه ها آگاهی پروردگاند و آوای انسان سروشت او

 

آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوییم/

 

اما هر کاری که میکنیم به درگاه او میرسد و به همان شکل به وی ما باز میگردد)

 

+خدا خواسته زندگی پژواک کردار ما باشد.

 

+همین و دیگر هیچ.



تاريخ : دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۳ | 15:0 | نویسنده : مصطفی نوری



تاريخ : چهارشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۳ | 14:14 | نویسنده : مصطفی نوری
سلام...امیدوارم هرجاهستین سالم و سلامت باشید

بعدازگذشت مدت خیلی خیلی زیاد اومدم و یه پست گذاشتم

ممنون ازشما هم که دراین مدت ک نبودم می اومدین و جویای احوال نویسنده می شدین!!!!

این مدت ک نبودم درگیر سربازی بودم...اما بلاخره تونستم معاف بشم و گودبای سربازی بگیرم

وبلاخره هم کارای طرحمو انجام دادم و الان مدتی هست ک 

طرحمو شروع کردم.واسه همین یکم سرم شلوغه و.کمتر میتونم بیام توی نت و مطلب بذارم

در پناه حق باشید و موفق

یاعلی



تاريخ : پنجشنبه ششم شهریور ۱۳۹۳ | 22:43 | نویسنده : مصطفی نوری

بگو کجایی....کلیک کنید

به سوی تو به شوق روی تو به طرف کوی تو
سپیده‌دم آیم مگر تو را جویم بگو کجایی
نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم
ببین چه بی‌پروا ره تو می‌پویم، بگو کجایی

کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم
به غیر نامت کی نام دگر ببرم
اگر تو را جویم حدیث دل گویم بکو کجایی
به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی
فتاده‌ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی

یک دم از خیال من نمی‌روی ای غزال من
دگر چه پرسی ز حال من
تا هستم من اسیر کوی توام به آرزوی توام
اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی

 

Em
به سوی تو به شوق روی تو به طرف کوی تو
Em Am F Am
سپیده دم آیم مگر تو را جویم بگو کجایی
Am F Am
نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم
Em G F Am G Em
ببین چه بی پروا ، ره تو می پویم ، بگو کجایی
Am Em Am Em
کی رود رخ ماهت از نظرم … نظرم
Em Am Em A
به غیر نامت کی نام دگر ببرم … ببرم
EM F Am G
اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی
Em G F Am A
به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی
Em G F A Am
فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی
Am Em
یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من
Em F
دگر چه پرسی زحال من
Em Am Am
تا هستم من اسیر کوی توام در آرزوی توام
Am Em Am A
اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی
Am Em G F Am G
به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی
Em F Em Am A
فتاده ام از پا ، بگو که از جانم دگر چه



تاريخ : یکشنبه دوم شهریور ۱۳۹۳ | 10:11 | نویسنده : مصطفی نوری



تاريخ : یکشنبه دوم شهریور ۱۳۹۳ | 10:7 | نویسنده : مصطفی نوری
فکر کنم این کلیپ رو قبلا روی وبلاگ گذاشتم

اما گذاشتن دوباره ی اون خالی از لطف نیست

غریبه



تاريخ : یکشنبه دوم شهریور ۱۳۹۳ | 9:58 | نویسنده : مصطفی نوری
زمانى كه مدرسه مى رفتيم،

يه نوع املاء بود به اسمِ "دیکته پا تخته ای"!

توی زمان خودش و در نوع خودش عذابى بود اليم! براى كسى كه پاى تخته مى رفت يه حسى داشت تو مايه هاى اعدام در ملاءعام..!

و براى همكلاسى هاى تماشاچى چيزى بود مصداق تفريح سالم..!

 

 

 

یادش بخیر عجب عذابی بود مخصوصا متوجه کردن شخص پایه تخته که "خورشید"درسته نه"خرشید"



تاريخ : یکشنبه دوم شهریور ۱۳۹۳ | 9:56 | نویسنده : مصطفی نوری

مورد داشتیم دختره رفته پمپ بنزین یارو بهش گفته ازاد یا دولتی؟ 
دختره گفته پیام نور...
دونفر سکته کردن یک نفر غش کرده دولتم سهمیه بنزینه جایگاه قطع کرد!!!



تاريخ : یکشنبه دوم شهریور ۱۳۹۳ | 9:55 | نویسنده : مصطفی نوری

یه موقعی تو مراسم عقد سکه میدادن،

بعدش نیم سکه، بعدش ربع سکه،

بعد سکه یک گرمی و پارسیان شد،

اینجوری که پیش میره زمان ازدواج ما بهمون کارت صد افرین میدن...!!!



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۳ | 21:27 | نویسنده : مصطفی نوری
فیس بوک سومین کشور پرجمعیت دنیا!



تاريخ : یکشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۳ | 19:35 | نویسنده : مصطفی نوری
سازنده ترین کلمه گذشت است ...آن را تمرین کن .

پرمعنی ترین کلمه ((ما)) است ...آن را به کار ببر .

عمیق ترین کلمه ((عشق)) است ... به آن ارج بده .

بی رحم ترین کلمه ((تنفر )) است ...با آن بازی نکن.

خودخواهانه ترین کلمه من است ...از آن حذر کن .

ناپایدارترین کلمه ((خشم )) است ...آن را فرو بر.

بازدارندهترین کلمه ((ترس)) است ...با آن مقابله کن

پایدارترین کلمه (( توکل)) است... همیشه آن را داشته باش

خدایا

به ما کمک کن همیشه پایداترین کلمه((توکل)) را داشته باشیم

و عمیق ترین کلمه((عشق)) را به آن ارج دهیم

و همیشه بی وصف ترین کلمه ((خدا)) را یاد کنیم 

 



تاريخ : شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۳ | 19:49 | نویسنده : مصطفی نوری
 
وضو می‌گیری ، اما در همین حال اسراف می‌کنی ...
 
نماز می‌خوانی اما با برادرت قطع رابطه می‌کنی ...
 
روزه می‌گیری اما غیبت هم می‌کنی ...
 
صدقه می‌دهی اما منت می‌گذاری ...
 
بر پیامبر و آلش صلوات می فرستی اما بدخلقی می كنی ...
 
دست نگه دار ........ ثواب‌هایت را در کیسهٔ سوراخ نریز !
 


تاريخ : جمعه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۳ | 20:38 | نویسنده : مصطفی نوری

 

 

پروردگارا !

یاری کن ، آنچه دانسته یا ندانسته می شکنیم ، دل نباشد



تاريخ : سه شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۳ | 2:15 | نویسنده : مصطفی نوری
افسران - زندگی خود را بر چند اصل استوار کردی؟

 


تاريخ : سه شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۳ | 2:13 | نویسنده : مصطفی نوری

 

یک ﻭﻫﺎﺑﯽ ﺩﺭ ﻗﺒﺮﺳﺘﺎﻥ ﺑﻘﯿﻊ ﺑﻪ آقای قرائتی ﮔﻔﺖ

ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﻓﺎﻃﻤﻪ(س) ﯾﺎ ﺣﺴﻦ(ع) ﯾﺎ ﺯﯾﻦ ﺍﻟﻌﺎﺑﺪﯾﻦ(ع) ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ

ﻭ ﺧﺎﮎ ﻫﺴﺘﻨﺪ؟

آن ﻭﻫﺎﺑﯽ که ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﺷﯿﻌﻪ ﺭﺍ ﺑﺸﮑﻨد؛ ﯾﮏ ﻗﻠﻢ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﮔﻔﺖ ﺑﺒﯿﻦ ﺍﯾﻦ ﻗﻠﻤﻪ،

ﺁﯼ ﺷﯿﻌﻪ‌ﻫﺎ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﻗﻠﻢ ﺭﻭ ‌ﻣﯿ‌‌‌‌ﻨﺪﺍﺯﻡ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺷﻤﺎ ﻣﯿﮕﯿﺪ ۴ ﺗﺎ ﺍﻣﺎﻡ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ،

ﺍﯼ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﻦ ﻗﻠﻢ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻩ؛ ﻧﺪﺍﺩ! ﺍﯼ ﺍﻣﺎﻡ ﺯﯾﻦ ﺍﻟﻌﺎﺑﺪﯾﻦ(ع)؛ ﺍﻣﺎﻡ ﺑﺎﻗﺮ(ع)

ﺍﻣﺎﻡ ﺻﺎﺩﻕ(ع)؛ ﻓﺎﻃﻤﻪ ﺯﻫﺮﺍ(س)؛ ﻗﻠﻢ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻩ؛ ﻧﺪﺍﺩ!

ﻭﻗﺘﯽ ﺍﯾﻨﺎ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻦ ﯾﮏ ﻗﻠﻢ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻥ

ﭘﺲ ﭼﻄﻮﺭ ﺷﻤﺎ ﻣﺘﻮﺳﻞ ﻣﯿ‌‌‌ﺸﯿﺪ؟ ﺍﯾﻨﺎ ﻣﺮﺩﻥ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ ﺩﯾﮕﻪ ﻫﯿﭻ ﻗﺪﺭﺗﯽ ﻧﺪﺍﺭﻥ،

ﯾﮏ ﻗﻠﻢ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻧﺪﺍﺩﻥ.آقای قرائتی ﻫﻢ ﮔﻔﺖ ﺧﺐ ﻗﻠﻢ ﺭﻭ ﺣﺎﻻ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻩ

وﻗﻠﻢ ﺭﻭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﺯﻣﯿﻦ و گفت: ﯾﺎلا، ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻗﻠﻢ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺑﺪﻩ! و اتفاقی نیفتاد.

بعد به وهابی گفت: ﺩﯾﺪﯼ ﺧﺪﺍ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺩ،

پس با منطق شما ﺧﺪﺍ ﻫﻢ ﻣﺮﺩﻩ! ﻣﮕﻪ ﻫﺮﮐﺲ ﺯﻧﺪﻩ ﻫﺴﺖﺑﺎﯾﺪ ﻧﻮﮐﺮ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﻪ؟!

 


تاريخ : یکشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۳ | 15:12 | نویسنده : مصطفی نوری
عکس نوشته های عاشقانه و احساسی